بعد دیدنت

من هیچ‌کس نبودم، 

هیچ‌کس.

اول تو را دیدم،

بعد خوابت را

بعدتر خیال و

خیال خواب تو را.

چشمهای تو آبی بود،

لبهای تو خواب،

موهای تو بلند بود؛

آنقدر که آدم دلش می خواست از آن بالا برود که برسد به خدا،

به خواب.

من هیچ‌کس نبودم،

هیچ‌کس.

اول تو را دیدم،

بعد خواب تو  را، 

هر شب سلام می دادم 

و هر صبح حالت چگونه است را. 

هر دم دوستت می داشتم 

و همیشه.


من هیچ‌کس نبودم،

هیچ‌کس.

با تو خوابت و خیال خوابت خیلی شده ام،

خیلی. 

آنقدر که تنهایی ام،

نمی کشدم.

(افشین صالحی)


منبع این نوشته : منبع
خواب

خاص

"برای من خاص هستی‌" را هرگز به کسی‌ نگویید 

 و نگویید جایگاه ویژه آنها در قلبتان کجاست 

و نگویید بی‌ تو چگونه... 

با تو همیشه... 

یا هرگز... 

یا هزار حرف بی‌ سر و ته قشنگ. 

در میا‌‌ن ما آدمهایی‌ هستند که هنوز به جاری بودن احساس در زندگی‌ ایمان دارند. 

آدمهایی‌ که تن به باور دروغ قلبها نمی‌ دهند. 

آدمهایی‌ که به جهت ساده دوست داشتن ممکن است از شما بتی بسازند. 

آدمهایی‌ که نمی دانند پیش از شکستن بتشان از صدای هولناک ترک خوردن خودشان به مرز جنون خواهند رسید.  

هیچکس نمی‌‌داند فروپاشی آدمی‌ که  ناعادلانه و به ناچار از عشق تهی می شود، چه ناگهانی و چه مرگبار است!

(نیکى فیروزکوهی)


منبع این نوشته : منبع
 آدمهایی‌

برای هم

بیا و یک مبادله کاملاً برابر انجام دهیم.

مثلاً تو تمام آرزو های قشنگ دنیا را داشته باشی،

تمام خنده ها برای تو باشد، 

تمام خوشی در لحظه های تو باشند، 

به تمام خواسته هایت برسی 

و من برای تک تک لحظه های بدت روزی چند وعده بمیرم تا نکند یک جایی خسته شوی یا پا پس بکشی.

مبادله عادلانه ای ست؛

زندگی و خوشی هایش تمامش برای تو، 

نگاه تو برای من.

(سهیل هدایتی)


منبع این نوشته : منبع

یه دونه ای

کاشکی قهر می کردیم،

از هم جدا می شدیم،

بعد یه مدت بی هوا پیام می دادی: "هیچکس تو نمی شه."!

می دونی؟

خیلی وقته حس نمی کنم با بقیه برات فرقی داشته باشم.

آدما گاهی لازمه از هم دور شن تا جای بعضی چیزا تو زندگیشون خالی شه 

و بتونن خوبی و بدی بود و نبود کسیو تشخیص بدن.

(نیلوفر رضایی)


منبع این نوشته : منبع

چطوری؟

در میان اینهمه بهارها و باغهای بارور،
چون برم ز یاد قرنها و قرنها و قرنها خشکسالی تو را ؟


ای کویر وحشتی که ریشه های من زین سوی زمین بدان سوی زمین از عروق صخره ها و شعله مذابها و عمق آبها می کشد مرا به سوی تو!
با که در میان نهم بهت لالی و سکوت بی سؤالی تو را؟



ای عقاب قرنها در اوج!
روی آسمان آبی و هوای «ابر شهر» چون توان در آن عفونت لجن ایستاد

و دید لحظه های خسته حالی و شکسته بالی تو را؟


می روم به پیش

و می روم ز خویش.

هر کجا که بنگرم در میان ویترین موزه ها نقش قالی تو را و کاسه سفالی تو را.


این همیشه ها و بیشه ها،

اینهمه بهار و اینهمه بهشت،

اینهمه بلوغ باغ و بذر و کشت

در نگاه من پر نمی کنند جای خالی تو را.

(محمدرضا شفیعی کدکنی)


منبع این نوشته : منبع
قرنها ,میان

رورخانه و جاده و پر و بالمی

ز تمامی رودهایی که به چشم دیده ام، رودخانه تویی.

از سراسر جاده هایی که عبور کرده ام، جاده تویی،

چراکه هیچ رودخانه ای از دور غرقم نکرد،

چراکه هیچ جاده ندیده ام نرفته در آفاقش گم شوم.

از تمامی بالهایی که به دوش برده ام، پر و بالم تویی.

پیشاپیش می روی و من پی بالها می دوم.

(شمس لنگرودی)


منبع این نوشته : منبع
جاده

تکیه گاه

زنی باش که تکیه گاه است که محکم است.
زنی باش که اگر یک روز از غم بارید،
فردا زیباترین لباسش را بپوشد،
لبخند بزند

و ادامه دهد.

عاشق باش.

لطیف باش،

اما مطمئن.
اینها که می گویند: او را برای پولش خواستم، برای ماشین مدل بالایش، برای خانه لوکسش، فاتحه خوشبختی را باید بخوانند.
زن بودن بی نیاز بودن است.
زن باید عشق باشد،
اطمینان باشد.
باید بشود در چشمان یک زن نگاه کرد
و تمام دل نگرانی ها را به یک باره دور ریخت.
باید بشود در آغوش یک زن خستگی ها را فراموش کرد.
اینکه گاهی دختربچه می شود،
لوس می شود،

ناز می کند،

اینکه گاهی از مردش می پرسد: دوستم داری؟
باید از زنانگی اش باشد.
زنی باش که اگر روزی تو را نفهمیدند،
سرت را بالا بگیری،
محکم لبخند بزنی
و مطمئن باشی مرد می خواهد تو را فهمیدن.
(عادل دانتیسم)


منبع این نوشته : منبع
باید بشود

تظاهر

می گفت: "بیخیال نمی شم. مگه می شه یه شبه عوض بشه؟ من می خوامش به هر قیمتی".
گفتم: بذار یه چیزی رو واسه ت تعریف کنم. دقیقاً این جایی که هستی، یه روزی میدون بوده. همه بهش می گفتن میدون مادر. حالا خرابش کردن و شده چهارراه. تا یه سالی همه همچنان می گفتن میدون مادر. کم کم فهمیدن بابا این میدون خراب شده، این چهارراهه. تو می تونی مقاومت کنی و همچنان بهش بگی میدون، ولی این چیزی رو عوض نمی کنه، اینجا دیگه هیچ وقت میدون نمی شه. می تونی ادامه بدی به لجبازی، ولی اینو بدون که هیچی عوض نمی شه. خرابش کن اون چیزی که تو ذهنت ساختی و به شرایط جدید عادت کن. همین.
(شاهین شیخ الاسلامی)


منبع این نوشته : منبع
میدون ,چیزی ,میدون مادر ,گفتن میدون

مصر

چشم دیدن تو را در کنار من ندارند،
نمی توانند ببینند که اینگونه دوستت دارم.
نمی توانند ببینند

و سکوت کنند.

همین خوب است؛
همین حسودی‌ آدمهای دور و برمان که مُـصرم می کند برای بیشتر و بیشتر و بیشتر "دوست داشتنت".
(سیدعلی صالحی)


منبع این نوشته : منبع
توانند ببینند

گیر

اینجا به دل سپردن من گیر داده اند

مشتی اجل به بردن من گیر داده اند


اینجا همیشه آب تکان می خورد از آب

اما به آب خوردن من گیر داده اند


مانند شمع در غم تو آب می شوم

مردم به فرم مردن من گیر داده اند


چشم انتظار دست تو اصلاً نمی شوم 

وقتی به شال گردن من گیر داده اند


در شهر حس و حال برادر کشی پُر است

گرگان به جامه تن من گیر داده اند


دامن زدم به خون که بدست آورم تو را

این دستها به دامن من گیر داده اند


گر پا دهد، برای تو سر نیز می دهم

اینجا به دل سپردن من گیر داده اند

(فرامرز عرب عامری)


منبع این نوشته : منبع
داده

دلخوشی

دلم به دستهای تو خوش بود،

به اینکه این بهار پاییز را از لباسهایم می تکانی،

به اینکه خط به خط دستم پر از دستخط تو باشد،

به اینکه قول دستهایت را ده بار تمام به انگشتهایم داده ام.


دلم به چیزهای ساده ای خوش بود:

به بوییدن گلهای سرت، 

بافتن موهات،

به اینکه برای حتی یک بار گره روسری ات با سر حرف من باز شود.

چقدر داشتن چیزهای ساده سخت است!

مثل یک مار بی دست و پا که هیچ وقت نتوانست برای معشوقه اش نامه ای بنویسد یا دست کم یک بار برایش دستی تکان بدهد،

می پیچم به دور خودم.

به دور خودم می پیچم

و دلم برای دلم می سوزد.

(داوود سوران)


منبع این نوشته : منبع
اینکه ,چیزهای ساده

...تر

حس می کنم کنار تو از خود فراترم

درگیر چشمهای تو باشم، رهاترم


تنهایی ام کم از غم دلتنگی تو نیست

من هرچه بی قرارترم، بی صداترم


گاهی مقابل تو که می ایستم، نرنج

پیش تو از هرآینه بی ادعاترم


قلبی که کنج سینه من می زند، تویی

من با غم تو از خود تو آشناترم

هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو

از مرگ ها و زلزله ها بی هواترم

حالم بد است...با تو فقط خوب می شوم

خیلی-از آنچه فکر کنی- مبتلاترم...!


منبع این نوشته : منبع

مبتلا

حس می کنم کنار تو از خود فراترم

درگیر چشمهای تو باشم، رهاترم


تنهایی ام کم از غم دلتنگی تو نیست

من هرچه بی قرارترم، بی صداترم


گاهی مقابل تو که می ایستم، نرنج

پیش تو از هرآینه بی ادعاترم


قلبی که کنج سینه من می زند، تویی

من با غم تو از خود تو آشناترم


هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو

از مرگها و زلزله ها بی هواترم


حالم بد است، با تو فقط خوب می شوم

خیلی از آنچه فکر کنی مبتلاترم

(اصغر معاذی)


منبع این نوشته : منبع

رها کن

آرزو کن 

و یاد بگیر که اخمهایت را باز کنی 

و چین پیشانی ات را بگشایی.

سعی کن با چشمان باز و روشن دنیا را نگاه کنی، 

از این دو دیو سیاه (چشمها) دو فرشته‌ بی گناه و بی پروا بساز که به چیزی شک ندارند 

و همه را دوست خود می دانند، 

مگر آن که خلافش ثابت شود. 

حالت سگ ولگرد و پستی را نگیر که انگار هر لگدی که می خورد، حقش است 

و از تمام دنیا به اندازه‌ کسی که لگدش می زند، متنفر است، 

چون دنیا باعث درد و رنج است.

فراموش نکن که خوش قلبی تو را قشنگ می کند 

و در نظر دیگران زیبا جلوه می دهد، 

حتی اگر رنگت سیاه باشد. 

چه بسیار آدمهای بدذاتی که زیبا هستند، 

اما در نظر مردم زشت جلوه می کنند.

(بلندی های بادگیر، امیلی برونته)


منبع این نوشته : منبع

سکوت

عاشق شدن مثل گوش دادن به صدای پیانو توی یک کافه شلوغ می مونه. 

اگه بخوای به اون صدای قشنگ گوش کنی، باید چشمهات رو ببندی 

و از همه صداها بگذری 

و نشنوی. 

بقیه صداها واسه ت آزار دهنده می شه.

صدا پچ پچ مردم، 

صدا خنده ها، گریه ها، 

صدا به هم خوردن فنجانها، 

حتی صدای باد.


*تو واسه م اون صدای قشنگ بودی که من به خاطرش هیچ صدایی رو نشنیدم.*

(دلارام علیرضا غزل)


منبع این نوشته : منبع
صدای ,صدای قشنگ

گرمسیر تو

منم که گام می زنم همیشه در مسیر تو
بدون تو کجا رود کسی که شد اسیر تو؟
 
همیشه سرپناه تو حریم دستهای من
همیشه سایبان من نگاه سربه زیر تو
 
تمام آن چه هست در اتاق، گوش می شود
به گوش تا که می رسد صدای چون حریر تو
 
نگاه من که از تبار آسمان و آینه است
هماره خیره مانده بر شکوه چشمگیر تو
 
تو نیستی و غنچه های خانه دل گرفته ا ند
کجاست در حریم خانه عطر دلپذیر تو؟
 
من آخر ای صدای سبز عشق! کوچ می کنم
از این سکوت یخ زده به سوی گرمسیر تو
(یدالله گودرزی)

منبع این نوشته : منبع

تردید

دیگر دوستت ندارم، 

اما صورتم هنوز صورت روزهای عاشقی ست.

می آیی ، 

دلم می رود.

می روی، 

باز به خود می آیم.

چه کنم؟

زبانم دور سر نامت می گردد.

عقلم ولی گلایه که این چه اوضاعی ست.

رهایش کن.

دیگر نمی خواهمت، 

اما پای تو که وسط می آید،

خودمم دست خودم نیست.

هیچم،

هیچ.

می بینمت،

عزا می گیرم،

قلبم ولی شبیه تالار عروسی ست.

پایکوبی،

پایکوبی.

آری،

من بین خودم و تو گیر افتادم:

سمت من یاد توست،

سمت تو منی که بیچاره گناه دارد.

چه کنم؟

دوستت ندارم، 

اما سر این حرف چشم و دلم هنوز به توافق نرسیدند.

(رسول ادهمی)


منبع این نوشته : منبع

نشان عاشقی

مغرور و بی اراده و نامهربان شدم 

من را ببین که هر چه تو بودی، همان شدم


بیچاره من که غیرت خود را فروختم 

راضی به خنده های تو با دیگران شدم 


ای همزبان هر که به جز من! ببین چطور 

ماندم به پای عهدم و بی همزبان شدم 


محتاج عشق بودم و بعد از تو روزگار 

رحمی نکرد بر من و محتاج نان شدم 


دنیا نشان عاشقی اش را به من سپرد 

روزی که در مسیر جنون امتحان شدم

(محمد شمس)


منبع این نوشته : منبع
نشان عاشقی

دلم میگه فقط تو

دقت کردی وقتی می خوای یه تیکه از فیلمی رو که دوست داشتی برای رفیقت تعریف کنی، 

هر جوری زور می زنی نمی شه، 

نمی تونی درست منظورتو برسونی؟ 

نمی تونی اون چیزی که تو دلت هست رو بهش منتقل کنی، 

نمی تونی بهش بفهمونی که اون صحنه از فیلم چه قدر، چه‌قدر برات لذت بخش بوده؟

من همونجوری دوستت دارم.

یه چیزی تو دلم هست که کسی نمی فهمه. 

ببخشید که قلبم همزمان با پمپ کردن خون نمی تونه حرف دلمو بزنه. 

اما تو از من بی زبون قبول کن یه چیزی تو دلم هست که می گه فقط تو.

(کامیار خاکی)


منبع این نوشته : منبع
چیزی ,تونی

رقص

زلف را شانه مزن ، شانه به رقص آمده است

من که هیچ؛ آینه خانه به رقص آمده است


من و میخانه متروک جوانسالی ها

ساقی بی می و پیمانه به رقص آمده است


مردم شهر نظرباز و تو در جلوه گری

یار می گرید و بیگانه به رقص آمده است


شعری از آتش دیدار به لب دارد شمع

عشق در پیله پروانه به رقص آمده است


باد هر چند صمیمانه دویده است به خاک

برگ پاییز غریبانه به رقص آمده است


باز در سینه کسی سر به قفس می کوبد

به گمانم دل دیوانه به رقص آمده است

(مهدی مظاهری)


منبع این نوشته : منبع
آمده ,آمده استمن

من و یادت

خیلی وقته حرف نزدیم باهات؛ حواست هست؟ 

یادت رفته ما رو، می دونم. 

شبا کنار سپیدار خشک حیاط می شینیم، ساکت ساکت، انگار که مرده باشیم. 

نگاه می کنیم به ماه که غرق شده تو حوض لجن گرفته. 

ماه گریه می کنه، ما گریه می کنیم، گنجیشکا می آن می شینن رو شاخه های خشک سپیدار، آواز می خونن، آواز دشتی غمگین. 

سخت می گذره شبا. 

دکتر دیگه قرص نمی ده، گفته خوب نمی شم، گفته بیان منو ببرن. 

کی بیاد منو ببره؟ 

من با کسی نمی رم که، غیر تو. 

توئم که نمی خوای منو، نمی آی ببری که. 

بس که یادت رفته. 

روزا خودمو می زنم به خواب، انگار مورچه باشم تو سیاه زمستون، خوابم برده باشه و ندونم 2 قدم اون ور یه تیکه نون خوشمزه منتظرمه. 

هر وقت کسی حواسش نیست، عکستو از جیب لباس آبیه ورمی دارم، می شینم به تماشاکردنت. 

درد داره که دیگه یادم نمی آد صداتو، اصن یادته گفتم اگه یه روز صدات نباشه، می میرم؟ 

دارم می میرم انگار. 

یادم رفته وقتی می خندیدی چطوری بود دنیا. 

چطوری اسممو صدا می کردی و من نمی مردم از ذوق و مستی. 

الان باز سرت درد می آد از حرفام، گفتی هیچی نگم، نمی گم. 

امشبم عین هر شب نشستیم گوشه حیاط، تنها، بی صدا و بی مهتاب. 

تو تاریکی نگاه می کنم به کف دستام، به مچ دستم و رگ آبی، نه که بترسم از مردن، فقط دلم نمی آد بمیرم قبل این که مطمئن بشم کسی هست که برات بمیره. 

دم صبح از دور یه بوسه می فرستم برات، می دونم نمی رسه، اما کار بیشتری برنمی آد ازم آخه. 

تکیه می دم به تنه زبر سپیدار خشک، یکی می شیم با هم، 2 تا برادر تنی، 2 تا فراموش شده، 2 تا خشکیده. 

گنجیشکا می آن رو شاخه های ما می شینن و با دصای نهنگای مرده آواز می خونن. 

فردا باز وقت ملاقات که بشه دوستام می آن، می گن: نکن دیوونه! آبروت می ره. 

مام می خندیم و می گیم زکی، همینه آبرو. 

کم کنم حرفو، گَرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم. 

خلاص...

(حمید سلیمی)


منبع این نوشته : منبع
یادت ,آواز ,انگار

بی دلتنگی و پریشونی

سلام و زهر هلاهل. 

ریختشو نیگا. 

باز اومدی سر وقت ما؟ 

ای بابا! 

چی می خوای دکتر؟! 

خوبم من. 

نیگا گوشه پیشونیم زخمه. 

می بینی؟ 

پریشب با پیچ گوشتی شکافتمش، یه عالمه مورچه ازش ریختن بیرون، رفتن پی روزگار. 

دکتر! می دونی مورچه ها پیر می شن چی می شه؟ 

می شن غذای بقیه مورچه ها. 

یعنی یهو می بینی یه مورچه میونسال بابا ننه شو خورده دکتر!

یا مثلاً یارو دلبر جوونه جنازه عاشق پیرشو خورده جای ناهار. 

کوفت بخوره. 

وحشتناک نیس؟ 

دکتر! یعنی بین مورچه ها هم عاشق کشی رسمه؟ 

تف به روزگار. 

خوبم. 

اون قرصا رو که نوشتی، می خورم، همه ش می خوابم، انگار که مرده باشم. 

دکتر! دیوونه ها بمیرن، می رن بهشت. مگه نه؟ 

باس برن. 

2 تا جهنم واسه یه نفر نامردیه. 

نی؟ 

هس دیگه. 

ما باس بریم بهشت. 

بهشت هم که می دونی کجاست؛ همونجایی که دلبر ما رو بخواد. 

نه بابا... 

دلبرو فراموش کردیم، به موت قسم. 

کجا دیگه عین اون وقتا می ریم زیر برف وایسیم آدم برفی بدبخت عاشق خورشید شیم؟ 

کو؟ 

همه ش افتادیم گوشه اتاق، هرکی هم می خواد از دلبر بپرسه، خودمون رو می زنیم به خواب. 

یادمون رفته دلبرو. 

تو بمیری. 

یادمون رفته صداشو. 

یادمون رفته چشماشو، وقتی می خندید. 

یادمون رفته دستاشو که حلقه می کرد دور تن ما و سفت می چسبید بهمون. 

همه رو یادمون رفته. 

کو؟ 

گریه؟ 

نه بابا! قطره ریختم تو چشام، هوا دوده چشمامون می سوزه. 

حالا بی خیال دکتر! 

شما فردا صب بگو ما رو ببرن، سرمون رو برق بذارن، بلکه م شد و دیگه خواب دلبرم ندیدیم. 

ناکس می آد تو خواب، گیساشو وا می کنه، می ریزه رو شونه هاش، قربون گیساش می ریم، به روی ما می خنده، می گه: یادت نره دوستت دارم. 

مام که ساده، باورمون می شه، صبح پا می شیم، می بینیم خیسه بالش کهنه از گریه هامون. 

گریه خوبه ها واسه حال دیوونه ها، اون خانوم پرستاره گفت. 

اما شما بگو بیا ما رو ببرن، سرمون رو برق بذارن، خسته ایم. 

یه شب هم بخوابیم، خواب دلبر نبینیم، صب بشه، بیدار شیم عین آدم، بی دلتنگی و پریشونی. 

خوبم دکتر! 

به قول این یارو دیوونه قشنگه صیاد، "از اون خوبا که پدربزرگ بود و صبحش مرد". 

مام خوبیم، اما یه وقت هم دیدی فردا صبح خودمون رو آویزون کردیم به این درخت خشک وسط محوطه آسایشگاه. 

یعنی بستگی داره امشب که دلبر می آد به خوابمون چی بگه. 

اگه ما رو بخواد، هوا خوبه. 

اگه نخواد، ابره. 

ابر بی بارون.

 ابر سیاه. 

اگه صبح شنیدی ما زنده موندیم، بگو ما رو ببرن، سرمون رو برق بذارن، خوابمون می آد.

یادت نره؟ 

یا حق.

(حمید سلیمی)


منبع این نوشته : منبع
مورچه ,دلبر , یادمون ,ببرن، ,سرمون ,بذارن، , یادمون رفته ,ببرن، سرمون

طعمه کفتار

مانند کلافی که سرش گم شده باشد
پیچیده به خود، شور و شرش گم شده باشد

اندیشه کامل شدنی با تو ندارم

از نیمه من بیشترش گم شده باشد

آن قاصدک خسته راهم که به ناگاه
پشت در خانه خبرش گم شده باشد

می خندم و در غربت خاموش نگاهم
ابری ست که چشمان ترش گم شده باشد

پیداست که چون کاسه خون بهر مگسهاست
چشمان عقابی که پرش گم شده باشد

درد ست اگر بت شکن مدعی شهر
در پای درختی تبرش گم شده باشد

آشفته ام و هر طرفی خیره دوانم
انگار که مادر پسرش گم شده باشد

راهی به دل بسته خود باز نکردم
مانند اتاقی که درش گم شده باشد

حیف است غزالی بشود طعمه کفتار!
جنگل چه کند، شیر نرش گم شده باشد؟

مرد ست کسی که وسط معرکه عشق
شمشیر ببارد، سپرش گم شده باشد

گویا قلم دست مرا ساخته تقدیر
از نیشکری که شکرش گم شده باشد

(مجید افشاری)


منبع این نوشته : منبع
طعمه کفتار

بهارت مبارک

تو را نمی دانم،
اما من دلم روشن است
به تمام اتفاقات خوب در راه مانده،
به تمام روزهای شیرین نیامده،
به لبخندی که یک روز بر لبمان می نشیند،
به اجابت شدن دعاهای مان،
به برآورده شدن آرزوهای مان،
به محو شدن غمهای دیرینه مان.

من دلم روشن است،
یک روز کسی از راه می رسد،
پای حرفهایش می ایستد
و دیگر ترس از دست دادنش را به دلهای مان راه نخواهیم داد.
روزی از راه می رسد که ما برای یک روز هم که شده آنچنان که باید زندگی می کنیم.
آری،
من دلم روشن است.
(حاتمه ابراهیم زاده)

منبع این نوشته : منبع
روشن

اون وقتا

روزی گیج خواهیم رفت در تکرار درها در انتظار نور تا صبحها نان شیرمال و شیر یادمان نرود

و رگهای خیابان ما را در خود غرق کنند.

نه معنای عشق را دیگر می دانم،

نه به معنای چیستی خود واقفم.

باید به آن کافه همیشگی بروم  با خیال تو.

 قهوه ای سفارش  دهم

و برایت از روزهایی که مهربان بودی، 

حرف بزنم.

(هومن داوودی)


منبع این نوشته : منبع

عید

در این حیاط قدیمی که هیچ رنگی نیست

بهار هم که بیاید، به آن قشنگی نیست


به قدر ذره امیدی در این مساحت نیست

ببین که فاصله هامان فقط مسافت نیست


دلم نشست درایوان سرد تنهایی

چقدر درد غریبی ست درد تنهایی!


نیامدی که ببینی چگونه می شکنم

چگونه بی تو قلم را به شاعری بزنم


بدون عطر تو سالم نود نخواهد شد

دلم که رسم خوشی را بلد نخواهد شد


کسی مرا که به جشن خدا نخواهد برد

"به میهمانی گنجشکها نخواهد برد"


تو سرنوشت منی و به جز تو راهی نیست

بدون عشق تو شوق خرید ماهی نیست


ببین که ساعتمان بی تو گنگ می چرخد

و قلب کوچک من توی تنگ می چرخد

(ساجده جبارپور)


منبع این نوشته : منبع
نخواهد

بی مخاطب

کاش جای تو بودم!

کاش کسی را داشتم که مدام از من بنویسد که قهرمان نوشته هایش باشم که تا قهر کردم، بیاید 

و بگوید: "دردت به سرم حضرت دلبر!" که من باشم و شعرهایی که می دانم مخاطبش منم،

اما حیف،

حیف که من جای تو نیستم 

و حیف تر اینکه تو نمی دانی مخاطب این نوشته هایی!

(یگانه حق پرست)


منبع این نوشته : منبع

هفت سین

می رسی با خیال و می پرسی روز نو بس نمی کنی غم را؟

می‌نشینی و گرد می گیری از دل من غبار ماتم را


می زنی پرده را کنار و بهار می دود پابرهنه توی اتاق

می گذارم به پای بچگی اش شیطنت کردن دمادم را


وسط خلوت شلوغ اتاق، سمنو، سیب، سکه، سبزه، سماق

سفره هفت سین می اندازی تا بچینی اتاق درهم را


می شود چشمهای من آنی محفل ابرهای بارانی

اصلاً انگار با تو می طلبد دل تنگم هوای نم نم را


در خیالم همیشه آخر سر تو پدر می شدی و من مادر

با تو می خواستم تمام دلم خوشی و ناخوشی عالم را


آخرین ماه و شادی و هیجان، من دل مرده، بی رمق، بی جان

دود اسفند رفته در چشمم، اشک می ریزم این همه غم را


ای خیالت همیشه همدردم! پیش تنهایی ام کم آوردم

این غزل پرچم سپید من است، من پذیرفته ام شکستم را

(سیده تکتم حسینی)


منبع این نوشته : منبع

دل تنگ

آسمان را نگاه کن.
ببین خورشید با چه ذوقی هر صبح بیدار می شود،

با عشق می رقصد،

دست ابرها را می گیرد
و مشتاقانه می آید تا تو را ببیند.
حال من هر صبح مانند خورشید دیدنی ست،
اما چند وقتی ست غروب که می شود،

حال و روز آسمان مثل دل تنگ من دگرگون است.
چشمان خورشید قرمز می شود،
نفس هایش به شماره می افتد،

ابرها دستش را می گیرند،

با هم می روند پشت کوه های سر به فلک کشیده.
می بینی؟ دلتنگی من به خورشید هم سرایت کرده است.
به گمانم دلتنگی خورشید هم به ماه سرایت کرده؛
او که دل نازکتر از من و خورشید است،
چند شبی ست در آسمان نمی آید.
می بینی چگونه تعادل آسمان را به هم ریخته ای؟
می شود بیایی

و ما را ترجیح دهی به شرایطی که در آن هستی؟
ما قدر تو را بیشتر از هر کس و هر چیز دیگری می دانیم.
به همین جملات قسم، ارزشت را می دانیم.
ارزشش را داریم.
ما تو را بی دلیل بدون قانونهای دست و پا بسته بی حد و مرز دوست داریم.
می شود بیایی؟
(محمدامین تیمور زاده)


منبع این نوشته : منبع
خورشید ,آسمان

آرام جان

اگر مى خواهى زنى را عاشقانه در کنار خودت داشته باشى،
باید براى داشتنش بجنگى.
زن مردانه جنگیدن مرد را براى نگه داشتنش دوست دارد.
نه اینکه فکر کنى باید قله قاف را فتح کنى؛
نه، زن از مرد زندگیش فقط مرد مى خواهد که همیشه با همان غرور زنانه اش سرش را بالا بگیرد

و دلش قرص باشد
و بگوید: تو که باشى، هیچ اتفاق تازه اى نمى خواهم جز دوست داشتنت
و تو ثابت کنى که عشق قدرت مردانه مى خواهد
و روزى هزار بار آرامش جانش بشوى.
(امیر وجود)


منبع این نوشته : منبع

حسرت همه چی به دلت میمونه، یه عمر، میدونم

خب، باید واقع بین باشم،

تو رفتی خیلی وقته

و اگر بخوام خیلی بیشتر واقع بین باشم، باید قبول کنم از اولش هم نبودی:

همون وقتهایی که به جای اینکه کنار من بشینی، می نشستی روی مبل تکنفره و از دلمشغولی هات می گفتی.

نبودی اون موقعها که من تو یک قدمی تو رو اون مبل بزرگه تا حسرت آغوشت بودم،

تو حسرت اتوبان گردی با تو،

خوردن یه کاسه بستنی میوه ای،

سفرای آخر هفته،

معرفی کردن من به دوستات،

بودنت تو جمع دوستام،

تو حسرت اینکه منو ببینی،

هزار بار زل زدی به چشمام، اما یکبار منو ندیدی.


خب، من واقع بین شدم

وقتی عکس حلقه ای رو دیدم تو دست چپت، رو دست چپ یه نفر دیگه،

وقتی فهمیدم این تصویر آخره.


یکسال گذشته و من واقع بینانه به تو فکر می کنم.

هنوز به تو فکر می کنم

و فکر می کنم که فکر کردن به تو دیگه اصلاً صحیح نیست.

به تو فکر می کنم و به سؤالاتی که هنوز هیچ جواب منطقی براشون ندارم.

به درک که جواب منطقی براشون ندارم!

به درک که تو یه روزگاری قول داده بودی!

قول...

چه واژه غریبی!

به درک که بعد از تو شروع روزهای ناباوری بود، بی اعتمادی، بی اعتباری، پوزخند زدن به تمام حرفها، خوب نشدن...!

به درک که بعد از تو من ادامه دادم، اما خوب نشدم،

مثل قبل نشدم.

همین...

(پریسا زابلی پور)


منبع این نوشته : منبع
حسرت ,واقع ,براشون ندارم ,منطقی براشون ,جواب منطقی ,منطقی براشون ندارم ,جواب منطقی براشون

همه ش دروغه

با یاد چشمهای تو مستم، دروغ نیست

اینکه هنوز فکر تو هستم دروغ نیست


اینکه از آن زمان که دلم را نخواستی

درخود هزاربار شکستم دروغ نیست


اینکه هنوز رد تو در شعرهای من

عمری به انتظار نشستم دروغ نیست


آن وقتها که هرشب و هر روز و ماه مست

"با چشمهات، خانه مردی سیاه مست"


آن روزها که مستی ما بادوام بود

چشمم همیشه منتظر یک پیام بود


آن روزها که از تو به من کم رسیده بود

"گاهی فقط سکوت به دستم رسیده بود"


آن روزها هنوز دلت مثل سنگ نیست

‌"ای بشکند دلی که برای تو تنگ نیست!"


آن روزها زنی که تظاهر نمی کند

"با هیچ چیز جای تو را پر نمی کند"


آن روزها که مثل زنی نه که کودکم

"لبخندهام  پر زده با بادبادکم"


آن روزها که ساده مرا ترک می کنی

"هی پشت هم نگو که مرا درک می کنی"


آن روزها که "سر به بیابان گذاشتم

این هم کلید، داخل گلدان گذاشتم"


ارزش نداشتم که به پایم بایستی

"بگذار بگذریم، چه بهتر که نیستی!"


هر شعر تازه ای که شنفتی دروغ بود

از عشق هرچه گفتم و گفتی دروغ بود


بارید مثل برف، ولی کم کم آب رفت

"گریه گذشت از حد و شاعر به خواب رفت"

(ساجده جبارپور)


منبع این نوشته : منبع
روزها ,دروغ ,نیستاینکه ,دروغ نیستاینکه ,نیستاینکه هنوز

معشوق هرزه

راست می گفتی:

از من باید گذشت که معشوقه بودن را بلد نیستم.

بلد نیستم برایت عطرهای مارکدار بزنم که بویش تا چند سال بعد از بینی ات نرود.

بلد نیستم برایت کادوهای گران گران بخرم.

نمی توانم دوستان جنس مخالفمان را به یک مهمانی شبانه دعوت کنم، 

تو را جلو چشم همه شان ببوسم تا به این جسارت عاشق بودنم حسادت کنند.

نمی توانم بعد از ساعت 8 شب با ماشین مدل بالاام به دنبالت بیایم، 

برویم دور بزنیم.

نمی توانم  ناخن بکارم،

با دستان مانیکورشده دستت را لمس کنم که تنت مورمور شود.

نمی توانم تو را به رستورانهای غرب و پولدارنشین دعوت کنم به یک وعده غذای اعیونی که تهش را هم باقی بگذارم.

نمی توانم ساعتهای گران بخرم که  دقیق تر سر قرارهایمان حاضر شوم.

نمی توانم کیف و کوله ام راببندم، 

با تو سفر 2روزه بروم یا وعده تابستان و یک مسافرت خارجکی بدهم.

نمی توانم روی یک خط صاف فرضی با کرشمه راه بروم.

نمی توانم یک جوری صدایم را نازک کنم که آنور خط دل دل بزنی.

نمی توانم...

کلاس کاری تو بالا بود

و من خنگ رفوزه ترین توام که با کفشهای اسپرتم یک وقتهایی لبه جدول می خواستم با تو مسابقه بگذارم.

یک وقتایی های هم توی حالم بود روی مخت ملق بزنم

و بعد حرص خوردنت با بوسه های ریزریز بخندانمت.

یک وقتایی از استرس قبل دیدنت لاک زدن که هیچ، کنار ناخنم را می جویدم.

یک وقتهایی بی وقت برایت با گل و یک کاغذ جیگیل پیگیل شده قربانت می رفتم.

یک وقتهایی برایت  پنیر با عشق  لای نون می گذاشتم

و به خوردت می دادم.

راست می گفتی .

آخر من با این معمولی بودنم شأن خوشی های هرزگی ات را پایین می آوردم.

(فاطمه حسینیان)


منبع این نوشته : منبع
توانم ,وقتهایی ,گران ,برایت ,نیستم ,گران بخرم ,نیستم برایت